دیالکتیک فهم !

بازارچه ای در اتاقم هست
دست فروشها ی بیشماری در آن بساط دارند
کلماتشان را میفروشند
بیچاره ها  زن و بچه های گرسنه
زیاد  دارند !!!

این  تصویر حجره من است در بازار ؛

موضوعی را که اینجا میخواهم به مناقشه  بکشم    چیزیست  که  تمام تخته های تنم را مثل موریانه میخورد ،       فهم
آری  فهم  ،  دانسته ای که گاهی  بذات و گاهی  به خوانش  در  ذهن رشد میابد و  نگاه آدمی را  بسط  می بخشد .
میخواستم  این مطلب  گذرگاهی  شود برای   پی بردن به  روشنفکر چیست ؟ و کار  او  چیست ؟
اما دیدم اگر  یک به یک و در گذر  این عبور پی در پی     به پایه های  آن اشارت بریم بهتر باشد  و چه پایه ای استوار تر از فهم  برای  بنای  روشنفکری .

از  نگاه واژه شناسانه   فهم نیز  چونان  روشنفکری  مصداق های متواتر  و گاه متضادی دارد و هر  پس و پیش بندی به آن معنای  مجزای از آن  پرورانده است . از مصادیق رایج و کاربردی آن کج فهم ، بی فهم ، سبک فهم ، تنگ فهم ،خوش فهم ، شیر فهم ، عوام فهم ، نکته فهم ،
فهم را دهخدای  شهرمان  قوه دریافت معنا کرده است و  آن را به نوعی دانای  خوانده  است .
حال  این قوه فهم این دانای  از  کدام  چشمه  جاری  میشود و چرا کسی  را  با فهم و کسی را بی فهم میدانند .؟
بحث  اکتسابی  بودن یا  فطری بودن این  قوه دریافت   را باید شاید از  منظر  بزرگی  نگاه کرد  ؛
گاهی  فهم را همان  نگاه عقل محورانه  میپندارند  که  کسی  که تکیه اش  بر عقل  است   فهم را ارجح  دانسته و  توانسته با دانش  و  گسترش  دانسته های  خود  فهم خویش را بالاتر بنشاند و نیک تر  ببیند ، بفهمد و  استنباط بیاورد. در  قرون وسطی  و بحثهای  طولانی  من باب  تقدم و تاخر ایمان  و فهم ،  بارها  اشاره شده است  و گاهی  فیلسوفانی  که  نشانه های  آسمانی  را نشان میدهند و اشارت دارند   نیز  مهر تایید زده اند که   ایمان بر فهم و دین بر عقل تقدم دارد و  حال  من مدام در این مجادله هستم که  آیا فهم  همان  قوه  عقلیه است یا نه  ؟  و  اگر  فهم چیزی فرای عقل است  آیا  نمیتواند در مقیاس  ایمان ورزیدن   تاثیر بگذارد .
سخنی  از نبی رحمان است  که میفرماید :  آنچه که سلمان بر او آگاه است اگر ابوذر میدانست  کافر میگشت .
آیا  این  سخن اشارت بر  همان  فهم دارد یا  نه  ؟
سوالهای  من باب  این بحث  بیشمار است  و  پاسخ با مجادله  فکری  و گسترش  عمق نگاه  به دست می آید و بس .
پدیدار شناسی  فهم  نگاهمان را بدانجا  سوق میدهد که  فهم  زادگاهی  بسیار  درونی دارد و بسیار فطری است تا اکتسابی  هر چن  گاهی  این  گفتمان متضاد خویش را نیز می یابد .
زین سان که که انسان  گاهی  از بدو زایش  به  اشیائ از منظرهای متقاوت و درونی تر  مینگرد . او نیاموخته بلکه  خود به ذات اینگونه  نگاه عمق داری را دارد . هر چه  عمق در نگاه و زاویه درک  بالاتر باشد  فهم  بر مصندی بالاتر مینشیند.  این فهم حاصل ژن هایست که ذات  فرد را  تشکیل داده اند .

گادامر دربخشی از   کتاب  ، ادبیات و فلسفه در گفتگو ، به دنبال این است که رابطه ما با فهم چیست و برای پاسخ به این پرسش هستی شناسی فهم را پیش می کشد و در ادامه می گوید فهم چیزی جدا از ما نیست. اگر بتوانیم نسبت وجودی خود را با هستی پیدا کنیم و در برابر هستی و وجود گشوده باشیم این فهم خودبخود برای ما ایجاد می شود.
کانت جسورانه  چنین میگوید :
(( روشنگری، خروج آدمی است از نابالغیِ به تفسیرِ خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری ))
حرف از فهم  گاهی  فهم بسیار میخواهد که من از آن بی بهره ام .
گاهی  دیالکتیک این فهم نو بنیاد چنان در هم آمیخته و شمشیر بر هم کشیده است که  برداشت درست را میان این کارزار  سخت می نمایاند .
فهم  گاهی بیکرانه است و گاهی  چنان  دست یافتنی  و آموختنی که در درکش وا می مانیم  . دست یابی  به حقیقت  فهم  زوایای  از  سیطره  روح بر جسم را نمایان میسازد  . فهم  گاهی  بسیار  وابسته به دانسته ها و تاریخ و گذشته است .
در زوایای  بهره  بردن از آموخته های ماست که زوایای  پنهان  وقایع برای ما هویدا میشود و میتوانیم  چند بعدی  بنگریم و چند بعدی  فکر کنیم . گاهی  هست که دانستن جمله ای  کوهی را که تا کنون نمی دیده ایم  پیدا میشود و گاهی  هم هست  که فهم یک کتاب ما را به فهم  جلد و پوسته  وورقهای آن  هم نمیبرد .
فهم ادمی  گاهی نیز دستیافته  گذر گذشته و حال  و استمرار و تکرار او در آینده است که تقویت میشود و پیوندی  عمیق  با درک و شهود میابد .
روشنگری  نیاز به  فهم  فعال دارد  و روشنفکری نیاز  شدید تر بدان .  زیرا  با قوه دریافت است که میتوان دریافت  حوادث  آبشخور کدام   واقعه اند و  درد ها  نتیجه کدام  نادانی و خسران .
سطری در کتابی هست  که فریادی  لرزان میکشد :

دلیر باش در به‌کار گرفتن فهم خویش ! این است شعار روشن نگری .  (۱)
این جسارت  این  دلیری در قضاوت  و برداست از محیط و متن و  انسان ها میتواند همان فهم ذاتی باشد  یا نه میتواند همان  فهم اکتسابی  باشد که آموخته و درونی شده است اما بیکار است و خفته  و باید  نمادی از بصیرت   زنده و برداشتی  مصلحانه باشد .
هر چند من هنوز نمیدانم  این در کدام جایگاه  جلوه حقیقی تری دارد .
همین
——————————–
(۱) :   روشن نگری چیست؟ گرد آورنده: ارهارد بار، ترجمه سیروس آرین‌پور

پی نوشت :  معذرت اگر  نوشتار گاهی  سر  ستیز دارد با  حجم اندک  کلماتم .   این روزها باید با همه چیز  برای  بیرون رفتن از درون خویش جنگید حتی   با این سطور  کم حرف  ، ساکت و  خموش .

باید واژه را تولد بخشید !!!

دشوارترین چالش قرنی که در پیش داریم ،
هم در ساحت علوم اجتماعی
و هم در ساحت سیاست ، فهم دیگری است .
( چارلز تی لر )
.
.

قراریست با خودم که اینجا با تو و دیگرانی که مثل تواند   حرفهای  دیگری بزنم .
حرفهای  از  علوم انسانی  جای  که  هر روز دایره ای  قرمز و معنا دار  در حال احاطه اش است .
موضوع ساده  این گفتگو های من و تو  شناخت  بهتر از دیگرانیست که به غیر ما می اندیشند و متفاوت از ما  رفتار میکنند .
زندگی  تناقض عمل و حرف و نوشتار است و جمع این تناقض ها ست که زیبای  هماهنگی را دو صد چندان  می کند .نقش  گفتگو و  تصویر مکالمات  صادقانه بدون هیچ تمارض و ملاحضه   احساسی و حکومتی  چنان  مخدوش شده است
که گویا باید از ابتدا تمرین  خود باوری و  دیگر باوری کرد و برای  تللو یک  روزنه امید  یکدیگر  را بهتر شناخت .

رنج  نفهمیدن دیگری  آنچنان  سنگین است که قلب  هر   نادانی  را به لرزه وا میدارد و تپشهای  حرفها  را سرعت میبخشد .
دنیای جدید با چنان  سرعتی  دارد تمام  رد پاها را پاک میکند که  هیچ  فرصت تاملی  نمیگذارد .
حال  ما نیز  خود را رها کرده ایم و در  راهی  که  میکشانندمان  هیچ  نمیاندیشیم  .
هرگز  نمیخواهم این مفهوم را برسانم  که سد شدن  بر  تمام وقایع تند باد گونه خوب است  خیر
بلکه  میخواهم  دستمان را به پارو عادت دهیم و دلمان را از  دریا پر کنیم
و  خود مسیر  خود را در این  سیلاب  بجویم  و مقصد را خود   اسکله کنیم و پهلو بگیریم .
این است  که  نام فرنگی  دیالکتیک  را برگزیدیم تا  جهانی  مستقل  از این واژه های  رنگ باخته  بجویم  .
باید  واژه ها را دوباره تولد بخشید
و انسان را دوباره واژه .
همین
نوا بامدادی